شب بیست و یک ماه مبارک رمضان
چقدر خوب که شما رو تونستم ساعت 2 بخوابونم اینجوری با خیال راحت میتونستم درد دل کنم باز هم پای تلویزیون و حرم امام رضا انگار اونجا بودم چقدر دلم برای نگاه کردن و نشستن تو صحن انقلاب تنگه قابل گفتن نیست علاقه ی من به این امام همام باز هم صدا زدن اسما الله و نجوای جوشن کبیر باز هم قران به سر گرفتن و قسم دادن به قران برای گذشت خدا از گناهان برای من خسته و نگران گذر ثانیه ها خوشایند نبود دوست نداشتم تموم شه چقدر حس فریاد داشتم یه حسی وسط بغضم بود که دوست داشتم با فریاد بیرون بریزم اما بخاطر پدری بلند گریه نکردم تمام سختی هایی که از دوران بارداری تا زایمان و رسیدن شما به 14 ماهگی کشیدم ...


